بالکانیزاسیون» سیاستی استعماری در بلوچستان

● نویسنده: نادر - تکمیل همایون
● منبع: روزنامه - اعتماد ملی - تاریخ شمسی نشر 22/03/1387
در پی اقدامات کشورهای غربی در فروپاشاندن امپراتوری عثمانی و جنگهای بالکان در سالهای 13-1912 مسیحی، سرزمین وسیع و تاریخی بالکان به چندین کشور با نامهای گوناگون تقسیم شد و یکپارچگی گذشته آنچنان از میان برداشته شد که گاه ساکنان سابق منطقه به بهانههای مختلف سیاسی و غیرسیاسی رویاروی یکدیگر هم قرار گرفتند. این امر تاریخی در علوم سیاسی موجد واژه جدیدی شد بهعنوان «بالکانیزاسیون» Balkanisation یعنی تکهتکه کردن یک سرزمین تاریخی و فرهنگی کشورسازیهای استعماری در سراسر جهان بهویژه در قارههای آسیا و آفریقا که آمادگیهای سنتی حکومتی هم داشتهاند.
در سرزمینهای عربی و شمال آفریقا و آسیای مرکزی این امر بیشتر مشهود بوده است. در ایران نیز به دلیل وسعت سرزمین و کثیرالاقوام بودن و حاکمیت نظام وابسته ملوکالطوایفی تحقق آسانتری داشته است بهطوری که این سیاست شوم پیش از وقوع «مساله بالکان» در ایران کاربرد استعماری داشته است. بالکانیزاسیون، بهگونه یک سیاست استعماری از دوره اوجگیری استعماری اروپایی در سرزمینهای یاد شده، همواره برای تعیین مرز و حدود مستعمراتی به مرحله اجرا درآمده و مرزهای جدیدی پدید آورده است، در ایران بهگونه یک کشور گسترده با پارهفرهنگهای ایرانی این امر در چارسوی آن به مرحله اجرا درآمده است و مردمی که طی تاریخ با قومیتهای خاص و مذاهب و زبانهای گوناگون در یگانگی زیستی و یکپارچگی سنتی و ملی قرار داشتند چند پاره شده و در کشورهای استعمارساخته جای یافتهاند. کشورهای پدید آمده از این نوع مبتنی بر هیچ ضابطه تاریخی و ملی، قومی، زبانی، مذهبی و حتی جغرافیایی کامل (دریا و رود و کوه...) نیستند و تنها، بر پایه خواستههای استعمارگران پدید آمدهاند و میان ساکنان دو سوی مرز، هیچگاه مذاکره و گفتوگوهای رسمی در انعقاد قراردادهای مرزی به دور از «حکمیت» استعمارگران صورت نگرفته است. رنه کلوزیه Rene Clavziet، یکی از جغرافیدانان متخصص مرزها، آورده است: «مرزهای خودساخته دست بشرند و همواره واقعیتی قراردادی باقی خواهند ماند» و روشنتر اینکه «قرار و مدارهای سیاسی و مطامع ملی و یا بینالمللی» پدید آورنده، آنها به شمار رفتهاند که گاه با تغییر آنها، مرزها نیز میتوانند دگرگون شوند.
بلوچها یکی از قومهای نامور در منطقه که به لحاظ مردمشناسی تاریخی از اقوام ایرانی به شمار رفتهاند و زبان آنها از شعبههای زبان ایرانی است و قرنها در سرزمین گستردهای به نام امروزی بلوچستان، زندگی کردهاند، از مردم ستمدیده استعمار هستند. محل سکونت آنان در پارهای اسناد مکه Maka با تلفظ محلی مچیه Maciya آمده و موکی و ماکا، نام مکران یا مکرستان، چهاردهمین ولایت قلمروی داریوش هخامنشی را متبادر به ذهن میکند.
هرتسفیلد Hertsfeld بلوچها را از اقوام پیش از ورود آریاییان به ایران زمین دانسته که البته نظرهای دیگری هم وجود دارد. در آثار تاریخی و جغرافیایی مسلمانان، از این قوم بهگونههایی چند سخن به میان آمده و طوایف مختلف و نام و نشانها و ساختارهای قبیلهای و روستایی و اقلیتهای شهرنشین آنان بر پایه سنتهای پارهفرهنگی معرفی شدهاند.
سرزمینی که بلوچها در آن زندگی کردهاند، همانند دیگر اقوام ایران با افزودن واژه «ستانی یا استان» بلوچستان نامیده شده چون لرستان، کردستان و خوزستان که به معنای سرزمین لرها و کردها و خوزیها آمده است. ناگفته نماند که در تمام مناطق ایران، اقوام و تیرههای غیرمنطقهای با پارهفرهنگهای دیگر هم وجود داشته و نوعی ادغام اجتماعی Sociale Integration با ازدواج، مراودت گوناگون پدید آوردهاند. در منطقه مورد بحث نقش سیستانیان و سرزمین تاریخی آن و یل نامدار آن رستم فرصت دیگری را طلب میکند.
بلوژستان یا مکران واقعی یعنی بخش جنوب شرقی ایرانزمین از رود سند (تمدن موهنجودارو=)Mohan Jodaro تا شهر سوخته و از آنجا تا منطقه کویر و کارمانیا دامن کشیده بود. بر این منطقه وسیع که حد و مرز دقیق آن مشکل است، سلسلههای متعددی حکومت کردهاند و همواره منطقه تحت حاکمیت خود را متعلق به «ایران» دانستهاند و این امر تا زمان معاصر و تسلط قدرت استعماری انگلستان بر هند استمرار داشته است.
بلوچها در عصر ناصرالدین شاه، از سه میلیون تن بیشتر نبودهاند. در دو، سه دهه اخیر جمعیت کل آنان را حدود 000/300/4 تن نوشتهاند که حدود 000/500/2 تن ساکن پاکستان 000/500/1 تن ساکن ایران، 000/238 تن ساکن افغانستان و بقیه در کشورهای تاجیکستان، ترکمنستان، امارات متحدهعربی، خلیج فارس و آفریقای شرقی سکونت دارند. ناگفته نماند که در دورههای کنونی گروههایی نیز به دیگر نقاط ایران بهویژه سرزمینهای سنینشین چون گرگان و استرآباد، مهاجرت کردهاند. به لحاظ جغرافیایی سرزمینهای بلوچنشین پاکستان را میتوان 000/300 کیلومتر مربع و سرزمینهای بلوچنشین ایران را 000/200 کیلومتر مربع و سرزمینهای بلوچنشین افغانستان را 000/100 کیلومترمربع تخمین زد.
طبق آمار جدید در سال 1379 خورشیدی (20000 م) جمعیت بلوچ را در حدود 000/000/8 نوشتهاند که 400/607/5 تن در پاکستان 200/589 در جنوبشرقی ایران 500/234 تن در افغانستان، 200/492 در عمان و 200/150 در امارات متحده عرب و 500/36 در ترکمنستان سکونت داشتهاند. آمار فوق نشان میدهد که بسیاری از هموطنان بلوچ ما در اثر استیصال و مشکلات زندگی جلای وطن کردهاند که البته این امر نامبارک درباره دیگر اقوام ایرانی نیز مشاهده میشود.
نقش استعماری بریتانیا در مرزهای شرقی ایران
از زمان تشکیل کمپانی هند شرقی در هندوستان (16000م/9-1008ق) و توسعه سیاست استعمارگری آن قدرت جهانی در سراسر هند بزرگ، توجه به غرب شبهقاره، یعنی بلوچستان نظر آنان را جلب کرده بود و بهعنوان سد سدیدی در برابر ایران، این منطقه را همانند منطقه شمالیتر =(خراسان) زیرنظر داشتند و با رقبای خود از آن میان فرانسویان، همواره دارای مشکلاتی بودند. نابسامانیهای سیاسی در ایران و کشمکشهای والیان و حکام و سرداران و قدرتمداران ملوکالطوایف، گاه با تحریکات خارجیان، موقعیت سلطهپذیری منطقه را برای استعمار فراهمتر میساخت.
رویارویی استعمار انگلستان با روسیه در آسیای مرکزی (خراسان و ماوراءالنهر)، مساله دفاع از هندوستان را ضروریتر میکرد، به طوری که انگلستان بالاجبار فتنهانگیزیهای خود را در ایران شدت میداد و به گونهای اقوام مرزنشین شرقی ایران (از آن میان بلوچها) را علیه حکومت مرکزی برمیانگیخت و به اغتشاش وامی داشت.
با انعقاد قرارداد استعماری پاریس (44 مارس 1857م/7 رجب 1273ق) بخش مهمی از ایران شرقی شمالی از ایران جدا شد و به دولت انگلستان فرصت داد، تا در بخش جنوبی آن به اعمال نفوذ خود شدت دهد تا کمربند حائل ایران و هندوستان در منطقه بلوچستان استحکام بیشتری یابد. کشیدن خطوط تلگرافی از بغداد به هندوستان بسیاری از خوانین و سران بلوچ را که به ضعف و ناتوانی دولت مرکزی ایران واقف بودند، اسیر و وابسته به انگلستان کرد. بهطوری که در آغاز دوره قاجاریه چندین خان و سردار بر بلوچستان حاکمیت یافتند و هر یک از آنان در توافق نسبی یا رقابت و زد و خورد و وابستگی قرار داشتند و امنیت و آرامش را از مردم منطقه سلب کرده بودند و دولت مرکزی ایران هم در ناتوانی و ناآگاهی بهسر میبرد.
سیاست بریتانیا در جدا کردن بلوچستان از ایران
با آنکه دیپلماسی ایران قدرت لازم را نداشت، اما بیش و کم پس از قضیه خطوط تلگراف به دسیسههای پشتپرده و عیان انگلستان وقوف یافته بود. ناصرالدین شاه در بیان چگونگی قرارداد احداث خط تلگراف جغرافیای بلوچستان و تعلق آن به ایران، بدینسان روشنگری میکند: «دولت انگلیس تعهد نماید که اقتدار و تسلط و حق ملکیت که از سابق یا امروز دولت ایران از بندرعباس تا سرحد سند در هر نقطه داشته و دارد، بدون زیاد و نقصان همانطور باقی و برقرار بماند و نیز هر وقت دولت ایران به وسیله وسائل خواسته باشند، اقتدار خود را در آن املاک زیاد کنند از طرف دولت انگلیس ظاهرا و باطنا به هیچوجه ممانعت نشود و نیز اگر دولت ایران بهواسطه ازدیاد اقتدار و تسلط خود در آن املاک خود متقبل حفظ تلگراف شدند، آن وقت خرج مستحفظ آنجا هم از طرف دولت انگلیس باشد.»
اما دولت انگلیس مناطق یاد شده را «ملک ایران» نمیشناسد و به بهانه «در اجاره سلطان مسقط بودن» به توطئههای خود شدت میدهد و با انعقاد قراردادهای «خودخواسته»، خان کلات را مستقل شناخته و هر نوع موافقتنامه بین او و «نیروهای بیگانه(»که لابد ایران هم یکی از آنها به شمار میرفت) بدون اجازه و رضایت انگلیس ممنوع اعلام میشود.
برای حل و فصل امور مرزی، از طرف وزارت امورخارجه ایران، میرزا معصومخان انصاری و بهعنوان «حکمیت» سرگلد اسمید Sir Goldsmid که از ورزیدهترین کارشناسان انگلیس در امور منطقه بود و قبلا نیز در معاهدات ایران و افغانستان و جداسازی هرات نقش استعماری خود را انجام داده بود، انتخاب شدند.
نامههای موجود بین میرزا معصومخان و وزارت خارجه ایران و شخص وزیر، نشاندهنده، بهانهگیریهای و غیرعادلانه رفتار کردن گلداسمید است که زمینهسازیهای آن در تهران هم محسوس بود، به طوری که سرانجام از جانب وزیر امورخارجه ایران، میرزا حسینخان مشیرالدوله سپهسالار، به تاریخ هفتم ذیالحجه 1287 قمری به وی ابلاغ میشود «به من حکم نشد که به شما اطلاع بدهم که در امر ملاحظه کردن مکانهای نزدیک سرحد در امر جستوجو نمودن و خبر گرفتن به رضای جنرال گلداسمید عمل نمایید.»
البته میرزامعصومخان به نوعی سرپیچی میکند که بیاثر میماند و توسط وزیر خارجه به آگاهی شاه میرساند «جای کمال تاسف و افسوس است» اندکاندک در مذاکرات بعد میرزا معصومخان را کنار میگذارند کان لم یکن شیئا مذکورا!
روانشاد فریدون آدمیت، با بررسی اسناد متبادله بین ایران و انگلیس و نامهها و دستورالعملهای وزیر امور خارجه ایران با سفیر ایران و نماینده ایران در امور مرزی بلوچستان استنتاج زیر را از زبان سفیر ایران به دست میدهد. سفیر ایران: «تمام بلوچستان به انضمام کلات، اصلا جزو ممالک ایران است. دولت ایران تمام بلوچستان را مال و حق خود میدانست.» لارد دربی در جواب، این معنی را دولت انگلیس اعتراف و قبول نکرده باشد، اما دولت ایران به کل تاریخ و به هر قسم دلیل، تملک کل ممالک را جزو ایران میداند. بلی مکرر اتفاق افتاده که بهواسطه انقلابهای داخله، یک جزو بلوچستان از تصرف واقعی کارگزاران ایران خارج مانده ولیکن این قسم انفصال موقتی از برای عموم ولایات حالیه ایران وقوع داشته بدیهی است که این نوع انقلابهای درونی هرگز نمیتواند حقوق اصلی ایران را از آن ممالک سلب نماید زیرا هیچ عهدنامه و هیچ قرار دولتی در میان نبوده است که آن ولایات را از ایران جدا کرده باشد.» اگر ایران قرار اخیر راجع به کلات را قبول کرده بر این بوده که ناحیهای «بیطرف» میان ایران و هند برقرار کرده باشد. همچنین دولت ایران تصدیق خود را براین وضع جدید کلات مبتنی بر این شرط میداند که دولت انگلیس هم آن شرایط را «کاملا رعایت خواهد کرد.» حال به اقتضای «معنی و روح» قرار بین دو دولت هرگاه دولت انگلیس بخواهد خللی بر آن وارد کند «دولت ایران قرار فیمابین را منسوخ و تمام بلوچستان را جزو ممالک ایران خواهد دانست... میخواهد خاک و حقوق حالیه خود را حفظ کند.»
آدمیت به درستی در تحلیل خود افزوده است: «استدلال حقوقی ایران در حاکمیت بر بلوچستان کاملا درست بود؛ منطبق بر موازین حقوق بینالملل. به موجب آن قواعد، طغیان داخلی، حتی وجود «وضع تخاصم» بین حکومت مرکزی و ایالت یاغی و همچنین قطع شدن موقتی اجرای حاکمیت، خللی بر اساس حقوق حاکمیت وارد نمیسازد. تا وقتی شرایط نفی حاکمیت تحقق نیافته باشد، حقوق حاکمیت برقرار است.»
به هرحال گلداسمید در پی ماموریت خود (18711م/1288ق) خط مرزی جنوب افغانستان را از سیاه ملک تا دریای عمان تعیین کرد که در سال 1895 میلادی (13133ق) یکی از افسران ورزیده استعماری بریتانیا در هند که در مسائل جغرافیایی صاحبنظر بود به نام سرهنگ هنگفورد هلدیج Helditch ماموریت یافت تا مرزهای ایران و بلوچستان انگلیس را مشخص نماید. او که به زیان ایران و به سود بریتانیا بخشهایی از سرزمینهای زیرحاکمیت ایران (چون میرجاوه و منطقههای پیرامونی آن) را در حاکمیت بریتانیا برده بود، موجب اعتراض دولت ایران گردید.
با آنکه همزمان در تهران و بسیاری از شهرهای بزرگ نهضت ملی مشروطهخواهی، فرصت دفاع از مرزها را تحتالشعاع قرار داده بود، اما شورشهایی نیز در منطقه مرزی بلوچستان و سیستان پدید آمد که در آن رقابت روس و انگلیس و شیوههای مغوس موازنه مثبت به چشم خورده است.
در سال 1905 میلادی (1423 ق) انگلیسها به اجبار میرجاوه و بخشی از سرزمینهای غصب شده توسط هلدیج را به ایران بازگرداندند و قراردادی رسمی به امضا رساندند. این قرارداد با تغییراتی در سال 1933 میلادی (1312 ش) تا سال 1948 میلادی (1327ش) که کشور پاکستان پس از تقسیم هند بهوجود آمد، پایدار ماند و پس از انعقاد معاهدهای دیگر خط مرزی ایران و پاکستان (از کوه ملک سیاه تا خلیج گواتر) که نوع بارز و مشهود بالکانیزاسیون استعماری بود، پدید آمد.
سخن پایانی
ایرانزمین با گستره فرهنگی خود همواره دارای حدود نسبتا مشخص و شناختهشدهای بوده که ایرانپژوهان عصر جدید از آن بهعنوان «ایران تاریخی» یا «ایران فرهنگی» یاد میکنند. در درون آن سرزمین اقوام و تیرههای گوناگون در منطقههای ایالات و ولایات زندگی میکردند و همواره با یکدیگر تفاهم فرهنگی و موانست تاریخی داشتهاند.
کشورهای بزرگی که به اصطلاح «کثیرالاقوام» بودهاند، همانند ایران، با پیشینههای ملوکالطوایفی و گاه یگانگیهای نسبی ملی، در دوران جدید با پدیدآوردن «مرزهای سیاسی» بر پایه قدرتهای «برونجامعهای» بیش از کشورهای کوچک دچار مشکلات دیپلماسی و ژئوپلیتیک شدهاند. کشورهای مزبور زمانی که در تقابل با سیاستهای استعماری قرار میگیرند، درگیر معضلات بیشتری میشوند. تاریخ معاصر ایران نشان داده است که ایران از همه سو، شمال و جنوب شرق و غرب رویاروی مصائبی بوده که برآیند هنجارهای حکومتی درونمرزی و سلطهگری کانونهای استعماری رقیب برونمرزی بوده است.
سیاست بریتانیای کبیر در جداییبخشی از بلوچستان از ایران، کاملا روشن بود و گویا «طرح خط تلگراف انگلیس توازن جغرافیایی سیاسی ناحیه را تغییر داد» و ایرانیان روشنتر از پیش با مساله روبهرو شدند. در کتاب شرح حال رجال ایران مطالبی آمده که پارهای از مورخان قبول دارند و برخی در جمع پذیرای آن نیستند. مولف کتاب نوشته است: «موقع تعیین میرزا حسینخان به صدارت انگلیسها برای چهار فقره از تقاضاهای خودشان از او قول گرفتند.»
«اول- قبول حکمیت انگلیس راجع به بلوچستان، دوم- قبول حکمیت مامور انگلیس راجع به حدود سیستان، سوم- دادن امتیاز منابع ثروت به بارون جولیوس دورویتر، چهارم- بردن ناصرالدین شاه به لندن برای دیدن جلال و عظمت امپراتوری انگلیس.» آنگاه مولف افزوده است: «صدراعظم دستنشانده هر چهار فقره را موافق دلخواه آنان انجام داد. راجع به حدود بلوچستان هرچه میرزا معصومخان انصاری کمیسر اول به وزارت خارجه نوشت و تلگراف کرد که کیچ، تمپ بلیده- جالق- دزک، سند، کوهک، اسپیدار، پیشین، سربار، دشت و باهو مطابق اسناد ثابته که در دست داریم همیشه متعلق به ایران بوده و هست و چابهار و طبس و گوادر، بنادر مسلم ایرانند که گلداسمید نماینده انگلیس میخواهد آنها به خاک کلات واگذار شود، کسی گوش نداد و میرزا حسینخان به توسط گلداسمید به میرزا معصومخان تلگراف کرد؛ موافق رضای مامور انگلیس عمل نمایید.»
درباره چهار فقره به صورتی که مرحوم بامداد نوشته، نگارنده قدرت استدلال ندارم، فقره سوم (رویتر) درست است که به قدرت روحانیون عملی نشد. فقره چهارم (مسافرت شاه به لندن) عملی شد، اما در مورد حکمیت و چگونگی قبول آن جای سخن باقی است.
مولف کتاب امیرکبیر و ایران به درستی آورده است: «نتیجه ثابتی که از مطالعه تاریخ سیاسی ایران در یک قرنونیم اخیر در موضوع سرحدات این کشور گرفته میشود این است که تمام حکمیتهایی که در موضوع رفع اختلاف مرزی ایران به عمل آمده است به ضرر ما تمام شده است.»
همو در کتاب دیگر، اعتقاد ورزیده است: «گلداسمید قاضی بیطرف نبود، مدعی مغرض و به فکر ایجاد حریم ارضی مصنوعی برای امنیت سیاسی مستعمره خود بود.» و درباره حکمیت مرزهای بلوچستان در جواب به سفارت انگلستان (ربیعالاول 1292 ق) آورده است«:»اساس قبول حکمیت دولت انگلیس... انحصار به تعیین و تشخیص سرحد فیمابین ایران و کلات داشت... لیکن صریحا به آن جناب اطلاع میدهد که دولت علیه ایران، کوهک و اسفندار و متعلقات آنها را به قدری که داخل خط سرحد کلات نشده است، ملک متصرفی و حق صحیح خود میداند و از سالها است که در تصرف داشته، جزو لاینفک ممالک محرومه ایران است و دولت در آنجا متوقف است. گفتوگو و مداخله هیچ دولتی را در آنجا جای نخواهد شمرد و ممکن نخواهد کرد.»
در پایان باید به یاد داشت که در آن مخمصههای حکومتی عصر ناصری و سلطهگری و رقابتهای استعماری روس و انگلیس و خطر تجزیه بیشتر ایران، حکومتگران ایران تا چه اندازه تفاوت داشتند. همه آنان به هیچوجه میرزا آقا نوری نبودند، اما نشان بارز دستنشاندگی هم در همه آنها دیده نمیشود. میرزا حسینخان مشیرالدوله سپهسالار به اکراه به میرزا معصومخان انصاری نوشته است: «به من حکم شد که به شما اطلاع بدهم که در امر ملاحظه کردن مکانهای نزدیک سرحد در امر جستوجو نمودن و خبر گرفتن بر رضای جنرال گلداسمید عمل نمایید.» همین جمله نشاندهنده بسیاری از تصمیمگیریهای سیاسی ایران آن روزگار است و فراموش نباید کرد که میرزا حسینخان سپهسالار، میرزا تقیخان امیرکبیر بود و نه دکتر محمد مصدق.